مامان و بابا برای نازنین یک بالش سفید کوچولو خریده بودند. بالش نرم و پفپفی بود. امشب اولین شبی بود که روی تخت نازنین میخوابید.
مامان فعلاً آن را روی تخت خودش، بین دو بالش بزرگ گذاشت تا شب به اتاق نازنین ببرد.
کمی بعد، نازنین و مامان و بابا از خانه بیرون رفتند. در بسته شد و خانه ساکت شد.
بالش کوچولو تکانی به خودش داد و زیر لب گفت: «میخوام بهترین بالش دنیا بشم!»
بعد رو به دو بالش بزرگ کرد.
«سلام!»

بالشی که گلهای صورتی داشت گفت: «سلام!»
بالش راهراه پرسید: «تازه اومدی؟»
«آره، امروز اومدم! شما چطوری کمک میکنین آدمها بخوابن؟»
بالش راهراه گفت: «ما دیگه حسابی تمرین کردیم.»
بالش گلدار گفت: «باید کاری کنی که سرشون روی تو راحت باشه.»
بالش کوچولو کمی فکر کرد.
«سر نازنین قراره تمام شب روی من باشه. پس باید قوی بشم!»
دو جوراب گلولهشده را از روی تخت برداشت و بالا برد.
«یک! دو! سه!»

بعد روی پتو شنا رفت. پایین و بالا. پایین و بالا. گوشههایش از زور زدن لرزیدند.
«یک! دو! اوف!»
از جا پرید و تا میتوانست خودش را سفت کرد.
«به ماهیچههام دست بزنین!»
بالش راهراه به شکمش زد.
«مثل سنگ سفت شدی!»
«ممنون!»
«ولی خودت دوست داری روی سنگ بخوابی؟»
بالش کوچولو آرام جورابها را پایین آورد.
بالش گلدار گفت: «بیا ببینیم خرسی روی تو راحت میخوابه یا نه.»
خرسی، عروسک نازنین، کنار تخت نشسته بود. بالش کوچولو او را روی پتو آورد و خودش زیر سرش رفت.
سر خرسی به یک طرف کج شد.
بالش کوچولو کمی جابهجا شد. این بار سر خرسی به آن طرف کج شد.
«اوه! اصلاً راحت نیست.»

خرسی را روی پتو گذاشت و نفسش را آرام بیرون داد. شکمش دوباره نرم شد و گوشههایش روی پتو افتادند.
یکدفعه یکی از گوشههایش را بالا برد.
«فهمیدم! مارشمالو نرمه. شاید باید یه کم مارشمالو بخورم!»
بالشهای بزرگ هنوز جوابی نداده بودند که از تخت پایین پرید و به آشپزخانه رفت.
روی میز، کنار ظرف بیسکویت، یک بسته مارشمالو بود. بالش کوچولو از صندلی بالا رفت و خودش را به میز رساند.
یک مارشمالو خورد. بعد یکی دیگر.
«بهبه! دارم پفپفیتر میشم!»

یک بیسکویت هم خورد. بعد یکی دیگر. بعد هم چند مارشمالوی دیگر.
حالا شکمش آنقدر گرد و پفکرده بود که گوشههایش بهزور به میز میرسیدند.
«دیگه بسه!»
از میز پایین آمد، اما دیگر نمیتوانست بپرد. به این طرف تلوتلو خورد، به آن طرف تلوتلو خورد… و افتاد!
بعد هم توی راهرو غلت خورد.
«راه بدین! دارم میام!»

آرام به تخت خورد. بالشهای بزرگ از لبهٔ تخت خم شدند و او را بالا کشیدند و روی پتو گذاشتند.
«ببینین چقدر نرم شدم! بیاین دوباره خرسی رو بخوابونیم.»
بالش کوچولو خودش را زیر سر خرسی جا داد.
سر خرسی توی شکم پفکردهاش فرو رفت. پایین و پایینتر، تا فقط دماغش بیرون ماند.
«وای!»

زود خرسی را بیرون کشید و کنارش گذاشت.
بالش راهراه گفت: «این بار دیگه زیادی نرم شدی!»
شکم بالش کوچولو قاروقور کرد.
بالش کوچولو نالید: «بیسکویت هم زیادی خوردم.»
بالش گلدار گفت: «بیا اینجا یه کم استراحت کن.»
بالش کوچولو خودش را به بالش گلدار چسباند و دراز کشید. تا بعدازظهر، دلدردش خوب شد و شکمش هم به اندازهٔ اولش برگشت.
آفتاب روی پتو افتاده بود. مدتی همانجا دراز کشید.
بعد پرسید: «چی دیگه کمک میکنه نازنین بخوابه؟»
بالش گلدار گفت: «مامان موقع خواب براش لالایی میخونه. ما از اینجا صداش رو میشنویم.»
«منم میتونم لالایی بخونم!»
بالش کوچولو بلند شد، نفس عمیقی کشید و با صدای بلند خواند:
«لاااا، لاااا، لاااا! وقتِ خواااابه!»

بالش راهراه به پشت افتاد.
«داشت خوابم میبرد!»
«ببخشید!»
بالش گلدار گفت: «این بار آرومتر بخون.»
بالش کوچولو صدایش را پایین آورد و خواند:
«لالا لالا، وقت خوابه،
ستاره داره میتابه.»
همراه لالایی آرام تکان میخورد. بعد به چپ و راست تاب خورد. کمکم هم شروع کرد به بالا و پایین پریدن روی پتو.
بالش گلدار گفت: «چه لالایی قشنگی! ولی سر نازنین هم با تو بالا و پایین میپره.»
بالش کوچولو از تکان خوردن دست کشید و نشست. هر چهار گوشهاش آویزان شد.
«اول زیادی سفت شدم. بعد زیادی نرم شدم. حالا هم نمیتونم لالایی بخونم و بالا و پایین نپرم.»

بالش گلدار یکی از گوشههایش را دور او انداخت.
«لازم نیست همهٔ این کارها رو بکنی.»
«آخه میخوام نازنین دوستم داشته باشه.»
بالش راهراه گفت: «بیا یه بار دیگه خرسی رو بخوابونیم.»
بالش کوچولو صاف روی پتو دراز کشید. نه خودش را سفت کرد، نه شکمش را باد کرد.
بالش گلدار خرسی را خواباند و سرش را درست وسط بالش کوچولو گذاشت.
این بار سر خرسی همانجا ماند.

بالش گلدار گفت: «آهان! حالا نرم و راحتی.»
بالش کوچولو پرسید: «همینجوری؟»
«آره، همینجوری.»
بالش کوچولو به جورابهای گلولهشده نگاه کرد.
«پس دیگه اینا رو لازم ندارم؟»
بالش راهراه گفت: «چرا، اگه پاهات سرد بشه!»
«من که پا ندارم!»
«پس دیگه لازم نداری!»
بالش کوچولو خندید.
عصر، نازنین و مامان و بابا به خانه برگشتند. وقت خواب، مامان خرسی و بالش کوچولو را به اتاق نازنین برد.
بالش را بالای تخت گذاشت و خرسی را هم کنار پتو خواباند.
نازنین لباسخواب پوشیده بود. روی تخت رفت و زیر پتو خزید.
مامان گفت: «سرت رو بذار روی بالش جدیدت.»
نازنین سرش را پایین آورد. بالش کوچولو نزدیک بود دوباره خودش را سفت کند.
اما یاد خرسی افتاد.
نرم ماند و تکان نخورد.
نازنین سرش را به این طرف و آن طرف چرخاند. گونهاش را به بالش چسباند و گوشهٔ آن را بغل کرد.
«مامان، این بالش رو خیلی دوست دارم.»
مامان پیشانیاش را بوسید.
«شببهخیر، عزیزم.»
«شببهخیر.»
چراغ خاموش شد. فقط نور ملایم چراغخواب کنار تخت مانده بود.
بالش کوچولو زیر گونهٔ نازنین آرام گرفته بود. چشمهای نازنین بسته شد و نفسهایش آرام و یکنواخت شد.
بالش کوچولو لالاییاش را آماده کرده بود تا اگر لازم شد، بخواند.
اما نازنین خوابش برده بود.

بالش کوچولو لبخند زد و چشمهایش را بست.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 90 قصه کودکانه برای خواب
چه چیزی میآموزیم؟
برای خوشحال کردن کسی، همیشه لازم نیست کار بزرگی انجام بدهیم.
گاهی یک بغل نرم و آرام هم کافی است.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- کدام کار بالش کوچولو تو را خنداند؟ چه چیزش خندهدار بود؟
- وقتی گوشههای بالش کوچولو آویزان شد، دوست داشتی به او چه بگویی؟
- بالشهای بزرگ چطور به بالش کوچولو کمک کردند؟
- تو موقع خواب با چه چیزهایی احساس راحتی میکنی؟















