
داستان کودکانه کوله پشتی خیلی خیلی ضروری
اون روز صبح، لیلی و مادرش میخواستن از خونه برن بیرون و لیلی داشت یک عالمه وسیله توی کوله پشتی لوازم ضروریش میذاشت! مادر آهی…

اون روز صبح، لیلی و مادرش میخواستن از خونه برن بیرون و لیلی داشت یک عالمه وسیله توی کوله پشتی لوازم ضروریش میذاشت! مادر آهی…

وندی حسابی ناراحت بود! اون به مادرش گفت: ولی مامان! این عادلانه نیست! تو قول دادی که امروز میریم صخره نوردی! مادرش سرش رو تکون…

هر روز قبل از مدرسه، جک جلوی قفسهی کتاب اتاق پذیرایی میایستاد و روی یک کتاب خاص تمرکز میکرد. اسم اون کتاب ” بزرگترین جستجوگردنیا”…

مکس اون روز موقع صبحانه به مامانش گفت: مامان! من امروز نمیخوام برم مدرسه! فکر میکنم یکم مریضم! مادر مکس گفت: نکنه امروز امتحان ریاضی…

یکی بود یکی نبود. جیادا، دختر زیبایی بود که پرنسس کوهستان بود. اون عاشق آواز خوندن و بالا رفتن از درختها بود. ولی اون از…

سلام بچهها! اسم من ساموئله و دوست دارم وقتی بزرگ شدم دانشمند بشم! شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا من این تصمیم رو گرفتم؟!…

سلام بچهها! اسم من سامانتاست و دوست دارم وقتی بزرگ شدم دانشمند بشم! شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا من این تصمیم رو گرفتم؟!…

روزی روزگاری، میمونی بود که هیچ خونهای برای خودش نداشت! همه اونو وروجک صدا میکردن! چون وقتی که میخواست قدم برداره، میپرید و میجهید! وروجک…

در یک جنگل بارانی کنار یک رودخانهی پهناور، درخت انجیر بزرگی روییده بود! این درخت حسابی قدیمی بود و خونهی حیوانات زیادی بود! هشدار موشیما:…

سلام بچهها! اسم من ابیگله! همهی دوستام و مامان و بابام منو ابی صدا میکنن! من عاشق صحبت کردن و سوال پرسیدنم! واسه همین توی…

مانی داشت راه میرفت که یک دفعه یک مار دید! دزدکی از کنارش رد شد و پشت درخت قایم شد!! مانا هم داشت راه میرفت…

فردی کشاورز تازه یک گاو بزرگ و قوی خریده بود. اسم این گاو، بیل بود! بیل خیلی خیلی قوی بود و خوش هیکل! اون دو…

مدی دختر خیلی خوش شانسی بود! به خاطر این که اون و مادرش با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکردن. مدی عاشق این بود که با…

بچهها! شما میدونستید که هر کشوری، اژدهای محصوص خودش رو داره؟! اژدهای چینی، انگلیسی، کرهای و کلی اژدهای دیگه!! امروز میخوایم با هم دور دنیا…

من یک بابابزرگم و چند تا نوهی خیلی ناز و خوشگل دارم!! ولی انگار همین دیروز بود که خودم بچه بودم. خیلی خوب یادمه که…

سلام بچهها! من پروفسور همه چی دون هستم!! امروز میخوام براتون راجع به آب حرف بزنم! شما میتونید بهش بگید باران، میتونید بگید برف یا…

یک روز زیبا، یک خرچنگ گوشهگیر، داشت روی شنهای کنار مرداب قل میخورد که ناگهان یک سایهی عجیب دید که داشت کنار تپههای سرسبز کنار…

یک روز صبح، تریستان در حال بازی بود که ناگهان یک مرد رو دید که داشت با یک وسیله، حبابهای خیلی زیبا درست میکرد. تریستان…

یک روز آفتابی خیلی زیبا، سالی از مدرسه به خونه برگشت. مادر سالی با مهربونی ازش پرسید: سلام سالی. مدرسه چطور بود دخترم؟ سالی جواب…

در زمانهای نه خیلی دور، داخل یک رودخونهی خیلی زلال و زیبا، دو تا ماهی خیلی خیلی بزرگ، زندگی میکردن! در واقع اون دو تا…

بتی کوچولو داشت آروم و با حوصله توی باغ سبزیجات قدم میزد که ناگهان چیزی دید و شروع کرد به داد زدن!! بتی داد میزد:…

یک روز آفتابی خیلی زیبا، جسی خرگوشه توی دشت سرسبز، مشغول خوردن یک هویج شیرین و خوشمزه بود! جسی خرگوشه همیشه مینشست و بقیهی حیوونا…

اژی، یک اژدهای جوان و آبی رنگ بود که توی کوههای سنگی اسکاتلند زندگی میکرد! هر روز این اژدهای بازیگوش جوون خیلی زود از خواب…

یک روز ظهر، وقتی جان از مدرسه برگشت، مادرش سریع فهمید که حتما توی مدرسه اتفاقی افتاده!! آخه جان خیلی خیلی ناراحت بود و چیزی…

یک روز صبح، کارآگاه پترسون مشغول بررسی پروندههای جدیدش بود. میز کارآگاه پر از پروندههای قطور بود. ناگهان کارآگاه پترسن یکی از پروندهها رو برداشت…

در اعماق یک جنگل خیلی خیلی زیبا که پای هیچ انسانی تا بهش نرسیده، یک دهکدهی جادویی کوچولو به اسم دهکدهی رنگارنگ وجود داشت! داخل…

یک روز خیلی زیبا شروع شده بود و خورشید داشت روی مدرسهی جنگل سبز میتابید. بچههای کلاس اول داشتن برای اولین اردوی طبیعت گردیشون با…

سلام بچهها!! من پالی هستم. من یک سگ راهنما هستم. وقتی که خیلی بچه بودم، صاحبم به من گفت که من میتونم یک سگ راهنما…

