
داستان کودکانه لبخند گمشده
یک روز صبح، کارآگاه پترسون مشغول بررسی پروندههای جدیدش بود. میز کارآگاه پر از پروندههای قطور بود. ناگهان کارآگاه پترسن یکی از پروندهها رو برداشت…

یک روز صبح، کارآگاه پترسون مشغول بررسی پروندههای جدیدش بود. میز کارآگاه پر از پروندههای قطور بود. ناگهان کارآگاه پترسن یکی از پروندهها رو برداشت…

در اعماق یک جنگل خیلی خیلی زیبا که پای هیچ انسانی تا بهش نرسیده، یک دهکدهی جادویی کوچولو به اسم دهکدهی رنگارنگ وجود داشت! داخل…

یک روز خیلی زیبا شروع شده بود و خورشید داشت روی مدرسهی جنگل سبز میتابید. بچههای کلاس اول داشتن برای اولین اردوی طبیعت گردیشون با…

سلام بچهها!! من پالی هستم. من یک سگ راهنما هستم. وقتی که خیلی بچه بودم، صاحبم به من گفت که من میتونم یک سگ راهنما…

روزی روزگاری، یک زرافهی مهربونی بود که اسمش زنجبیل بود. زنجبیل توی کنیا زندگی میکرد. کنیا یک کشور زیبا توی قارهی آفریقاست. مثل همهی زرافهها،…

در یک عصر خیلی زیبا، جیمز، خواهرش سالی و بهترین دوستشون مارک در کنار هم قدم میزدن. اونا حسابی حوصلشون سر رفته بود. اونا از…

در یک روز آفتابی و دلنشین، یک موش شهری تصمیم گرفت که بره به دیدن یکی از فامیلهاش که توی روستا زندگی میکرد!! موش روستایی…


روزی روزگاری توی دامنهی یک تپهی سر سبز، سه تا بز بلا زندگی میکردن!! یک بز بلای کوچولو، یک بز بلای متوسط و یک بز…

احتمالا شما بچههای باهوش میدونید که لاک پشتها خیلی خیلی آروم راه میرن چون مجبورن که خونشون رو روی دوششون حمل کنن! به خاطر همین…

روزی روزگاری در زمانهای خیلی دور، پسرک چوپانی بود که تموم روز مراقب گوسفندهای اربابش بود. اون فقط باید هر روز اون جا توی مزرعه…

روزی روزگاری در پایین یک دره، جنگل سرسبز و زیبایی قرار داشت. درست کنار این جنگل، یک کلبهی نقلی بامزه بود. داخل این کلبه یک…

روزی روزگاری قبل، هنگامی که خورشید داشت غروب میکرد، همهی پرندهها داشتن به سمت لونههاشون پرواز میکردن تا بتونن خودشون رو به موقع به تخت…

جغد میخواد در آرامش باشه و راحت بخوابه، اما ملخ مزاحم با آواز خوندن مزاحم او میشه! بنابراین جغد تصمیم میگیره که این مشکل را…

روزی روزگاری در یک جنگل زیبا، یک خرگوش خاکستری بامزه زندگی میکرد. خرگوش قصهی ما یک ذره نامهربون بود و دوستش لاک پشت رو به…

روزی روزگاری سرزمین پرآبی بود که قورباغه های زیادی در اون زندگی میکردن. در واقع، این فقط یک برکه بزرگ بود؛ اما قورباغهها به اون…

روزی روزگاری، یک روباه زندگی میکرد که رفتار خیلی خوبی نداشت. یک لک لک در نزدیکی خانهی روباه زندگی میکرد. روباه همیشه لک لک بیچاره…

در یک روز خوب و آفتابی، روباهی در حال قدم زدن بود و داشت به کارهای روهای خودش فکر میکرد!!! اون با خودش فکر کرد…

هر صبح کفاش کفشهایی بینقص روی میزش میبیند؛ اما چه کسی شبها پنهانی آنها را میسازد؟

روزی روزگاری بر فراز یک تپه بلند، یک قلعه طلایی قرار داشت. قلعه و تمام وسایل اون از طلای خالص بیست و چهار عیار ساخته…

دختری با گیسوانی طلایی در برجی بیدر گرفتار است؛ اما یک آواز، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد.

شنلقرمزی با سبدی کوچک راهی جنگل میشود، اما در مسیر با انتخابی مهم روبهرو میشود.

روزی روزگاری، پایین دره نزدیک یک کوه، روستای کوچکی بود. در دورترین نقطهی روستا یک کلبه کوچک و فرسوده قرار داشت. و در کلبه یک…

گلدیلاکس کنار جنگل کلبهای ساکت با سه کاسه فرنی پیدا میکند؛ اما چه کسی آنجا زندگی میکند؟

یک روز آفتابی خیلی زیبا و دلپذیر، سگ کوچولو با خوشحالی در روستا میچرخید که چشمش به یک قصابی بزرگ افتاد. سگ کوچولو به استخونهای…

روزی روزگاری پدری بود که فقط سه پسر داشت و حتی یک دختر هم نداشت. آن پسران نیز واقعاً شیطون و پر سر و صدا…

کیا نه ساله بود و با مادر و پدرش در یک شهر بسیار کوچک زندگی می کرد. بیشتر خانهها خاکستری و کوچک بودند و باغهای…

داستان دختری مهربان که با یک آرزوی قلبی و کمی جادوی ستارهها، راهی مهمانی بزرگ قصر میشود.