روزی روزگاری، در جنگلی سرسبز، شیری قوی و مهربان زندگی میکرد. یک روباه، یک شغال و یک میمون هم همسایههایش بودند.
شیر هر روز صبح سبد بزرگش را برمیداشت و به جنگل میرفت. میوه، دانههای خوراکی و سبزیهای تازه جمع میکرد، بعد به لانه برمیگشت و غذای خوشمزهای میپخت. وقت غذا، دوستانش را هم صدا میزد.

آن سه خیلی زود به غذای آماده عادت کردند. طولی نکشید که دیگر زحمت پیدا کردن غذا را به خودشان نمیدادند.
روباه زیر درخت چرت میزد و شغال روی سنگی گرم لم میداد. میمون هم از شاخهای به شاخهٔ دیگر تاب میخورد و منتظر بود بوی غذای شیر در جنگل بپیچد.
یک روز، شتری سر از آن جنگل درآورد. از کاروانش جدا شده بود؛ همان گروه مسافرانی که همراهشان سفر میکرد. حالا هرچه میگشت، پیدایشان نمیکرد.
خورجین سنگینی روی پشتش بود، پر از خرما و کشمش و انجیر خشک. این خوراکیها را برای راه درازی که در پیش داشت کنار گذاشته بود.
شتر تا چشمش به شیر افتاد، ایستاد. چند لحظه از جایش تکان نخورد.
بالاخره گفت: «سلام، آقای شیر. من کاروانم رو گم کردهام. میشه چند روز اینجا بمونم و استراحت کنم؟»
شیر گفت: «البته! اینجا جات امنه. هیچکس حق نداره بهت آسیبی بزنه یا وسایلت رو برداره.»

شتر نفس راحتی کشید. کنار جویبار، جایی در سایه پیدا کرد، خورجین سنگینش را زمین گذاشت و نشست تا استراحت کند.
چند روز بعد، شیر مشغول جمع کردن غذا بود که روی سنگی خیس لیز خورد. پایش آسیب دید و لنگلنگان به لانه برگشت.

آن شب، بوی غذای خوشمزهای میان درختها نپیچید. شیر باید استراحت میکرد و قابلمهاش خالی مانده بود.
روباه و شغال و میمون منتظر بودند کسی برایشان شام بیاورد. اما هیچکس نیامد.
روز بعد، صدای قاروقور شکمشان بلند شد.
میمون هر دو دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: «فکر کنم یه قورباغه توی شکممه!»
شغال نالید: «کاش پای شیر زودتر خوب بشه. گرسنهام.»
میمون گفت: «خب، برو کمی توت بچین.»
شغال روی سنگش دراز کشید و گفت: «خیلی زحمت داره.»
اما روباه حواسش جای دیگری بود. شتر داشت خورجینش را باز میکرد و روباه چشم از آن برنمیداشت.
آهسته به آن دو گفت: «بیایید اینجا. اونهمه خوراکی رو ببینید! ما گرسنهایم، اونوقت شتر یه خورجین پر از غذا داره.»
شغال از جا پرید و گفت: «بریم کمی برداریم!»
میمون گفت: «ولی شیر گفته حق نداریم به وسایلش دست بزنیم.»
روباه لبخند زیرکانهای زد و گفت: «ما که چیزی برنمیداریم. کاری میکنیم خودش دلش بخواد به ما غذا بده.»
بعد سرش را نزدیک برد و نقشهاش را در گوششان گفت.
کمی بعد، هر سه پیش شتر رفتند. روباه گوشهایش را پایین انداخت و خودش را غمگین نشان داد.
گفت: «دوست عزیز، از وقتی پای شیر آسیب دیده، غذای درستوحسابی نخوردهایم. گفتیم هرکس هرچی خوراکی داره بیاره تا با هم بخوریم.»
میمون گفت: «البته اگر همه دلشون بخواد. بالاخره دوستها هوای هم رو دارن.»
روباه یک توت کوچک نشان داد و گفت: «این آخرین توت منه، ولی با هم میخوریمش.»
شغال گفت: «نه، نه! این که شکم یه مورچه رو هم سیر نمیکنه. نگهش دار برای خودت.»
میمون نصف موزی بیرون آورد و پرسید: «پس این چطور؟»
روباه گفت: «چیزی ازش نمونده. بهتره خودت بخوریش.»
نوبت شغال شد. دست در کیسهٔ کوچکش برد و دو انجیر خشک بیرون آورد. «من میتونم اینها رو با شما قسمت کنم.»
میمون گفت: «نه! شکمت از صبح داره قاروقور میکنه. خودت لازمشون داری.»

شتر به تکتکشان نگاه کرد. هر کدام میخواست خوراکیاش را قسمت کند، اما بقیه نمیگذاشتند از سهم خودش بگذرد. چقدر هوای هم را داشتند!
پیش خودش گفت: «من که خیلی بیشتر از اینها غذا دارم. حتماً برای سفرم به اندازهٔ کافی میذارن.»
بعد گفت: «خورجین من پره. خوشحال میشم کمی از خوراکیهام رو به شما بدم.»
روباه گفت: «چه فکر خوبی!»
شغال گفت: «به همه میرسه!»
میمون دست زد و گفت: «پس بخوریم!»
شتر هنوز نگفته بود چقدر غذا باید برای خودش نگه دارد که آن سه، خورجین را به سایه کشیدند و بازش کردند.
روباه یک مشت خرما برداشت. شغال پشت سر هم انجیر خشک میخورد. میمون هم آنقدر کشمش در دهانش ریخت که لپهایش مثل دو بادکنک کوچک باد کرد.
شتر گفت: «صبر کنید. باید کمی از اینها رو برای سفرم نگه دارم.»

روباه خرمایی را قورت داد و گفت: «ولی خودت گفتی به ما هم میدی.»
«بله، ولی…»
شغال دوباره دستش را در خورجین برد و گفت: «ما هم خیلی ازت ممنونیم!»
میمون باز هم کشمش برداشت.
شتر گفت: «لطفاً بس کنید. دارید همهاش رو میخورید!»
اما آنها دست نکشیدند. خوراکیهای شتر لحظهبهلحظه کمتر میشد. شتر با عجله به لانهٔ شیر رفت تا کمک بگیرد.
شیر ماجرا را که شنید، بهسختی از جا بلند شد.
گفت: «بیا بریم ببینم.»
شتر جلو افتاد و شیر لنگلنگان دنبالش رفت. وقتی رسیدند، خورجین خالی در سایه روی زمین افتاده بود.
شیر به آن سه گفت: «میدونستید برای سفرش به این غذا احتیاج داره.»
روباه پنجههایش را تکاند و گفت: «ولی آقای شیر، ما که دزدی نکردیم. خودش گفت به ما غذا میده.»
شیر گفت: «قرار بود کمی از غذاش رو با شما قسمت کنه، نه اینکه همهاش رو بخورید. ازتون خواست بس کنید، اما باز هم خوردید.»

شغال سرش را پایین انداخت. لبخند از لب میمون رفت. حتی روباه هم دیگر حرفی برای گفتن نداشت.
شتر خورجینش را برداشت و کمی تکان داد.
یک دانه کشمش بیرون افتاد.

آن را خورد و خورجین خالی را روی پشتش انداخت.
صبح روز بعد، برای خداحافظی پیش شیر رفت.
شیر جلوی لانه ایستاده بود و پای آسیبدیدهاش را روی زمین نمیگذاشت.
گفت: «میتونی اینجا بمونی. پام که خوب بشه، کمکت میکنم دوباره غذا جمع کنی.»
شتر گفت: «ممنونم، ولی باید کاروانم رو پیدا کنم. هر روز که اینجا بمونم، مسافرها از من دورتر میشن.»
شیر سرش را پایین انداخت و گفت: «متأسفم.»
شتر نگاهی به آن سه انداخت که زیر درختها استراحت میکردند.
«فکر میکردم دوستم هستن.»
بعد راه افتاد. هنوز راه درازی در پیش داشت و حالا مجبور بود در طول راه، برای پیدا کردن غذا هم توقف کند.

روباه و شغال و میمون زیر درخت همیشگیشان لم داده بودند. دیروز آنقدر خورده بودند که دیگر جا برای یک لقمه هم نداشتند.
اما امروز شکمشان دوباره قاروقور میکرد.
ظهر که شد، شغال دستش را روی شکمش کشید و گفت: «خب… غذا چی داریم؟»
میمون به روباه نگاه کرد. روباه به میمون نگاه کرد.
بعد هر سه به لانهٔ شیر چشم دوختند.
نه صدای قابلمهای میآمد، نه بوی غذای خوشمزهای.
شیر هنوز به پایش استراحت میداد. امروز هم خبری از غذای آماده نبود.
شغال آه کشید و گفت: «یعنی… باید خودمون دنبال غذا بگردیم؟»
روباه و میمون بلند شدند، برگها را از تنشان تکاندند و راه افتادند تا در جنگل غذا پیدا کنند.

کمی بعد، شغال هم با بیمیلی از جا بلند شد و آهسته دنبالشان رفت.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 60 داستان کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
دوست خوب وقتی میگویی «لطفاً بس کن»، به حرفت گوش میدهد.
میتوانی از خوراکیهایت به دیگران بدهی و مقداری را هم برای خودت نگه داری.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چه چیزی باعث شد شتر فکر کند روباه و شغال و میمون دوستان خوبی هستند؟
- به نظرت وقتی آن سه به حرف شتر گوش ندادند و باز هم خوردند، شتر چه احساسی داشت؟
- چطور میتوانستند با هم غذا بخورند و برای سفر شتر هم خوراکی باقی بگذارند؟
- وقتی پای شیر آسیب دید، دوستانش بهجای منتظر ماندن چه کاری میتوانستند انجام بدهند؟
درباره نسخه اصلی
ماجرای شتری که به دوستی حیوانات دیگر اعتماد میکند، ریشه در حکایتهای کهن هند دارد. این داستان در «پنچاتنترا» آمده؛ مجموعهای از حکایتهای حیوانات که بهطور سنتی به ویشنو شارما نسبت داده میشود.
برای خوانندگان فارسیزبان، روایت آن در «کلیله و دمنه» با نثر نصرالله منشی آشناتر است؛ جایی که گرگ، زاغ و شغال با ظاهری دوستانه، شتر را گرفتار نقشهٔ خود میکنند. این حکایت در گذر قرنها، با روایتهای گوناگون، از اعتماد و دوستیهای فریبنده گفته است.
سرنوشتی تازه برای شتر
در روایت قدیمی، ماجرا پایانی تلخ دارد: همراهان شیر وانمود میکنند حاضرند خوراک او شوند، چون میدانند پیشنهادشان پذیرفته نمیشود. شتر هم از آنها پیروی میکند، اما برخلاف انتظارش کشته و خورده میشود.
در بازآفرینی موشیما، همان نقشهٔ فریبنده شکل دیگری پیدا کرده است: روباه، شغال و میمون از بخشندگی شتر سوءاستفاده میکنند و آذوقهٔ سفرش را میخورند. شیر همچنان حامی او میماند و شتر زنده به سفرش ادامه میدهد.
طنز ملایم و پایان تازه، فرصتی فراهم میکنند تا کودک دربارهٔ دوستی واقعی، حق نگه داشتن سهم خودش و مسئولیتپذیری فکر کند.















