نکته: این داستان پر از ماجراجویی و هیجان است. پیشنهاد میکنیم آن را در طول روز با کودکتان بخوانید. برای انتخاب داستانی آرامتر و مناسب زمان خواب، وارد صفحه قصههای قبل از خواب شوید.
آرزوی ژپتو
ژپتو پیرمردی بود که در کارگاه کوچکش اسباببازیهای چوبی میساخت؛ عروسکهایی که میرقصیدند و اسبهای کوچکی که روی چرخهای چوبی راه میرفتند.
اما شبها، وقتی ابزارهایش را کنار میگذاشت، کارگاه ساکت میشد. تنها سر میز شام مینشست و دلش میخواست بچهای هم آن سوی میز باشد تا با او حرف بزند.
یک روز، عروسکی با صورت خندان تراشید و برایش دستوپاهایی ساخت که از بندها خم میشدند. عروسک را در دست چرخاند و خوب نگاهش کرد.
گفت: «خب، آماده شدی! اسمت رو میذارم پینوکیو.»
آن شب، پینوکیو را در تخت کوچکی خواباند و پتو را رویش کشید.
زیر لب گفت: «کاش یک پسر واقعی بودی.»
مدت زیادی از خوابیدن ژپتو نگذشته بود که نوری آبی و ملایم کارگاه را روشن کرد. پری آبی کنار تخت پینوکیو ایستاد و چوب جادویش را به او زد.
انگشتهای چوبی تکان خوردند. پینوکیو چشم باز کرد و آرام یک دستش را بالا آورد، بعد دست دیگرش را.
«میتونم تکون بخورم!»
با چنان عجلهای نشست که پتو تا روی پاهایش سر خورد.
بعد گفت: «حرف هم میتونم بزنم!»

پری لبخند زد. «بله، پینوکیو. شاید یک روز پسر واقعی هم بشوی. اما اول باید یاد بگیری راستگو، شجاع و مهربان باشی.»
«پسر واقعی؟»
نور آبی کمکم رنگ باخت و لحظهای بعد، پری ناپدید شد.
صبح، صدای تقتق پاهای چوبی ژپتو را از خواب بیدار کرد. با عجله به کارگاه رفت و دم در خشکش زد.

پینوکیو دور میز کار میرقصید.
«صبح بهخیر، بابا!»
ژپتو دست به چارچوب در گرفت. «پینوکیو؟ واقعاً خودتی؟»
پینوکیو به طرفش دوید. ژپتو او را از زمین بلند کرد و به سینه چسباند. صدای خندهاش در کارگاه پیچید و پاهای چوبی پینوکیو در هوا تاب خوردند.

آن روز، ژپتو برای دو نفر صبحانه چید.
کتاب مدرسه و نمایش عروسکی
چند روز بعد، وقت مدرسه رفتن پینوکیو رسید. ژپتو همهچیز را آماده کرده بود، اما پولی برای خرید کتاب نداشت.
یک صبح سرد، پالتوی گرمش را پوشید و بیرون رفت. وقتی برگشت، پالتو به تن نداشت و کتابی نو در دستش بود.
کتاب را جلو گرفت. «این هم برای تو.»
پینوکیو کتاب را گرفت، اما چشمش به پیراهن نازک پدرش افتاد.
«بابا، پس وقتی سردت بشه چی میپوشی؟»
ژپتو تیکه چوبی را از روی شانه پینوکیو برداشت. «یک فکری میکنم. تو فقط قول بده خوب درس بخونی.»
«قول میدم!»

پینوکیو کتاب را زیر بغل زد، پدرش را بغل کرد و راه افتاد.
در میدان شهر، صدای طبل به گوشش رسید. بالای درِ سالن نمایش عروسکی، پرچمهای رنگی در باد تکان میخوردند. مردم جلوی در جمع شده بودند.
آهستهتر قدم برداشت. از داخل سالن صدای موسیقی و خنده میآمد.
گفت: «فقط همین یک نمایش. بعدش میرم مدرسه.»
اما بلیت پول میخواست و جیب پینوکیو خالی بود.
همان نزدیکی، مردی کتاب دستدوم میخرید. پینوکیو به کتابش نگاه کرد و آن را محکمتر بغل کرد. بابا برای خریدنش از پالتوی خود گذشته بود.
دوباره صدای طبل بلند شد.
با خودش گفت: «بعداً یک کتاب دیگه میخرم.»
کتاب را فروخت و با پولش بلیت خرید. بعد وارد سالن شد.

روی صحنه، عروسکهای چوبی پشت سر هم میرقصیدند. یکی چشمش به پینوکیو افتاد و یکدفعه ایستاد. عروسک پشتسری به او خورد.
«نگاه کنید! یک پسر چوبی!»
یکی دیگر صدایش زد: «بیا بالا، پیش ما!»

پینوکیو روی صحنه رفت. عروسکها دورش جمع شدند تا با او دست بدهند. همه با هم حرف میزدند و دیگر هیچکس با موسیقی نمیرقصید.
تماشاگری صدا زد: «پس نمایش چی شد؟»
صاحب سالن با قدمهای بلند روی صحنه آمد و پرده را بست.
«اینجا چه خبره؟»
عروسکها ساکت شدند. پینوکیو جلو رفت.
«ببخشید. گفتن بیام پیششون.»
«تو نباید مدرسه باشی؟»

پینوکیو به زمین نگاه کرد. «کتاب مدرسهام رو فروختم که بلیت بخرم.»
مرد دستبهسینه منتظر ماند.
«بابا پالتوش رو فروخته بود تا برام کتاب بخره. حالا نه اون پالتو داره، نه من کتاب.»
چند لحظه فقط همهمهٔ تماشاگرها از پشت پرده شنیده میشد.
مرد پرسید: «پالتوش رو؟»
پینوکیو سر تکان داد.
مرد آهی کشید، دست در جیبش برد و پنج سکهٔ طلا کف دست پینوکیو گذاشت.
«اینها رو ببر خونه. یک پالتو برای پدرت بخر و یک کتاب هم برای خودت. فردا هم برو مدرسه.»
پینوکیو سکهها را در مشتش گرفت. «ممنونم! مستقیم میرم خونه.»
روباه و گربه
بیرون سالن، یک بار دیگر سکهها را شمرد. یک پالتو برای بابا، یک کتاب برای خودش؛ شاید پول شام هم باقی میماند.
«چی توی دستت داری؟»
روباه و گربهای کنارش ایستاده بودند.
پینوکیو گفت: «پنج سکهٔ طلا! دارم برای بابام میبرم.»
روباه نزدیکتر شد. «فقط پنج تا؟ میتونی صدتاش کنی.»
«چطوری؟»
«توی مزرعهٔ شگفتیها بکارشون. تا غروب یک درخت داری که پر از سکهٔ طلاست.»

پینوکیو اول به روباه نگاه کرد، بعد به گربه.
«درخت پول؟»
گربه گفت: «پر از سکهٔ طلا!»
با صد سکه، بابا دیگر مجبور نبود پالتویش را بفروشد. پینوکیو شام خوشمزهای را تصور کرد که با هم میخوردند.
«خیلی دوره؟»
روباه گفت: «بیا دنبالمون.»
او را از شهر بیرون بردند و به مزرعهای خلوت رساندند. روباه تکهای زمین با خاک نرم نشانش داد. پینوکیو زانو زد و گودالی کند.
پنج سکه را یکییکی داخل گودال انداخت و رویشان خاک ریخت.
روباه گفت: «تا غروب بهشون دست نزن. اگر کسی نگاه کنه، درخت پول رشد نمیکنه.»
پینوکیو رفت و کمی دورتر، کنار جاده منتظر ماند. هر بار وسوسه میشد برگردد و نگاهی بیندازد، درختی را تصور میکرد که قد میکشید و باز هم صبر میکرد.
خورشید که پایین رفت، دواندوان به مزرعه برگشت.
خبری از درخت نبود. حتی یک جوانه هم سبز نشده بود.
خاک را کنار زد و گودال را بیشتر کند. سکهها ناپدید شده بودند.
«من که همینجا گذاشته بودمشون!»
خاک را زیرورو کرد. کنار گودال، رد تازهٔ پنجهها را دید که از میان مزرعه دور میشد.
روباه و گربه همهٔ سکهها را برده بودند.
روی علفها نشست. بابا را با همان پیراهن نازک به یاد آورد که در خانه منتظرش بود. اشک از چشمهایش سرازیر شد.
بینی دراز پینوکیو
نوری آبی روی علفها افتاد.
پری آبی ظاهر شد و گفت: «پینوکیو، چرا هنوز اینجایی؟ کتاب مدرسهات کجاست؟»
پینوکیو صورتش را پاک کرد. دلش نمیخواست ماجرای نمایش و سکههای طلا را بگوید.
«گمش کردم.»
بینیاش تکانی خورد و شروع کرد به دراز شدن.
پینوکیو دست به بینیاش زد. «یک سگ کتابم رو برد!»
بینی باز هم درازتر شد و نوکش میان شاخههای یک بوته رفت. پینوکیو خواست سرش را برگرداند، اما بینیاش گیر کرده بود.
«وای! کمک! گیر کردم!»

پری با احتیاط شاخهها را کنار زد.
«وقتی دروغ میگویی، بینیات دراز میشود، پینوکیو.»
پینوکیو بیحرکت ایستاد. این بینی دراز دیگر پنهانکردنی نبود.
بالاخره گفت: «کتابم رو فروختم. میخواستم نمایش عروسکی ببینم.»
نفس لرزانی کشید. پری منتظر ماند تا ادامه بدهد.
«صاحب سالن پنج سکهٔ طلا برای بابا بهم داد. ولی من پول بیشتری میخواستم. به حرف روباه و گربه گوش کردم و گولم زدن. حالا همهٔ پولها رفته.»
پری بهآرامی گفت: «حالا حقیقت را گفتی. برو خانه و برای پدرت هم تعریف کن.»
چوب جادویش را به بینی پینوکیو زد و بینی به اندازهٔ اولش برگشت. پینوکیو با هر دو دست بینیاش را لمس کرد.
«قول میدم همین الان برم.»
سرزمین اسباببازیها
در راه، با خودش تمرین میکرد که به بابا چه بگوید. هنوز مشغول تمرین بود که گاری رنگارنگی با سروصدا کنارش آمد.
بچهها از دو طرف گاری سرک میکشیدند، میخندیدند و دست تکان میدادند.
پینوکیو پرسید: «کجا میرید؟»
پسری صدا زد: «سرزمین اسباببازیها! از صبح تا شب بازی! نه مدرسه داریم، نه کار!»
گاری آهسته شد. پسر دستش را به طرف پینوکیو دراز کرد.
«تو هم بیا!»

پینوکیو به راه خانه نگاه کرد. بابا منتظرش بود. باید جواب سؤالهایش را دربارهٔ کتاب و سکهها میداد.
بچهها داشتند برایش جا باز میکردند.
با خودش گفت: «فقط یک روز. فردا برمیگردم و همهچیز رو میگم.»
دست پسر را گرفت و سوار گاری شد.
تمام شب در راه بودند. صبح که رسیدند، گاری از دروازهٔ سرزمین اسباببازیها گذشت.

پینوکیو به هر طرف نگاه میکرد، بازی تازهای میدید. با یک گاری کوچک در مسیری پیچدرپیچ مسابقه داد، بادبادک هوا کرد و با بچهها گرگمبههوا بازی کرد.
شب آنقدر خوابش میآمد که دیگر به راه برگشت فکر نکرد.
با خودش گفت: «فردا میرم.»
فردا هم به بازی گذشت و پسفردا هم همینطور. هر بار به رفتن فکر میکرد، یکی صدایش میزد تا دوباره بازی کنند.
در این مدت، ژپتو همهجا دنبال پسرش گشته بود؛ از مدرسه و میدان شهر گرفته تا جادههای بیرون شهر.
از هرکس میدید میپرسید: «یک عروسک چوبی کوچیک ندیدید؟»
سرانجام مسافری گفت یک گاری پر از بچه دیده که به طرف ساحل میرفته. ژپتو راه دریا را پیش گرفت و روستاهای کنار ساحل را یکییکی گشت.
باز هم نشانی از پینوکیو نبود. قایق کوچکی قرض گرفت تا به روستاهای دورتر برود و جستوجو را ادامه بدهد.
دو گوش الاغی
در سرزمین اسباببازیها، پینوکیو یک روز صبح حس کرد چیزی پشمالو به گونهاش میخورد. چشم باز کرد و دستش را بالا برد.
یک گوش دراز توی دستش بود!
طرف دیگر سرش را لمس کرد. آنجا هم یک گوش دراز داشت!
«چه بلایی سرم اومده؟»

از تخت پایین پرید. پاهایش با صدای ناآشنایی به زمین خوردند: تقتق! دستهایش به سم تبدیل میشدند و پشتش دمی درمیآمد.
خواست فریاد بزند: «کمک!»
اما فقط صدای عرعر از دهانش بیرون آمد.
بچههای دیگر هم یکییکی الاغ میشدند. همان پسری که در گاری به پینوکیو جا داده بود، با گوشهای لرزان به او نگاه میکرد.
گاریچی چند طناب به دست وارد شد. دیگر از لبخند و حرفهای مهربانانهاش خبری نبود. طناب به الاغها میبست و آنها را با خود میبرد.
سرزمین اسباببازیها تله بود. جادوی آن بچهها را به الاغ تبدیل میکرد تا گاریچی آنها را بفروشد.
پینوکیو عقبعقب به طرف در رفت، اما گاریچی او را گرفت. هنوز روز تمام نشده بود که صاحب یک سیرک خریدش و با خود برد.
از آن روز، پینوکیو به جای بازی مجبور بود حرکتهای نمایشی تمرین کند. شبها در آغل دراز میکشید و به تخت کوچک خانه فکر میکرد.
دلش برای صدای بابا تنگ شده بود. حتی صدای جارویی را که روی کف کارگاه کشیده میشد، به یاد میآورد.
کاش به خانه برگشته بود.
یک روز بعدازظهر، صاحب سیرک وادارش کرد از میان حلقهای بپرد. سم پینوکیو به حلقه گیر کرد و زمین خورد.
خواست بلند شود، اما یکی از پاهایش آنقدر درد میکرد که نمیتوانست روی آن بایستد.
صاحب سیرک او را در میدان نمایش راه برد، ولی پینوکیو با هر قدم میلنگید.
مرد غر زد: «دیگه به درد من نمیخوری.»
بعد از نمایش، او را به بندر برد و بیهیچ حرف مهربانانهای به دریا هل داد. حتی برنگشت پشت سرش را نگاه کند.
پینوکیو زیر آب رفت. ماهیهای کوچک دورش جمع شدند و به موهای تنش نوک زدند.
هرجا ماهیها نوک میزدند، اثر جادو کمکم از بین میرفت. گوشهای دراز و دم ناپدید شدند و سمها دوباره به دستها و پاهای چوبی تبدیل شدند.
پینوکیو باز عروسک شده بود؛ عروسکی چوبی که روی آب میماند!
به سطح آب آمد و سرفهکنان آب را از دهانش بیرون ریخت. کمی به پشت روی آب ماند تا نفسش جا بیاید. بعد رو به ساحل کرد.
بابا! باید بابا را پیدا میکرد.
در شکم نهنگ
تازه شروع به شنا کرده بود که سایهٔ بزرگی زیر آب دید. نهنگی غولپیکر با دهان باز جلویش سر برآورد.

تا خواست برگردد، موج آب او را به داخل دهان نهنگ برد.
قورت!
دهان نهنگ بسته شد و همهجا در تاریکی فرو رفت.
پینوکیو چند لحظه جز شلپشلپ آب چیزی نشنید.
صدا زد: «سلام! کسی اینجا هست؟»
دورتر، نور کوچکی سوسو میزد.
به طرف نور شنا کرد. قایق شکستهای از چند تختهٔ چوب روی آب بود. شمعی روی آن میسوخت و پیرمردی کنار شمع نشسته بود.
پینوکیو لحظهای دست از شنا کشید.
«بابا؟»
پیرمرد شمع را بالا گرفت.
«پینوکیو؟»
«بابا!»

خودش را به تیکههای چوب رساند و بالا رفت. ژپتو او را در آغوش گرفت. پینوکیو با تمام توان به پدرش چسبید.
ژپتو زیر لب گفت: «پسرم! پسر عزیزم!»
پینوکیو صورتش را به شانهٔ پدرش تکیه داد. حرفهای زیادی داشت، اما فعلاً فقط میخواست در آغوش بابا بماند و مطمئن شود واقعاً پیدایش کرده است.
بعد از مدتی سر بلند کرد. «تو چطور اومدی توی شکم نهنگ؟»
ژپتو گفت: «دنبالت میگشتم. طوفان قایقم رو چپ کرد و نهنگ من رو بلعید.»
بعد به تاریکی اشاره کرد. «یک کشتی هم بلعیده بود. غذا و شمع و این تختهها رو توی اون پیدا کردم.»
در روشنایی شمع، صورت بابا لاغر و خسته بود.
«تمام این مدت دنبال من بودی؟»
«معلومه که بودم.»
پینوکیو سرش را پایین انداخت. «باید برمیگشتم خونه. ببخشید، بابا.»
ژپتو رشتهای جلبک خیس از روی شانهٔ پینوکیو برداشت. «خوشحالم که اینجایی.»
پینوکیو به پدرش نزدیکتر شد و همهچیز را تعریف کرد؛ کتاب، سکهها و گاری. این بار هیچچیز را پنهان نکرد.
ژپتو دستش را دور او نگه داشته بود و گوش میداد. وقتی حرفهای پینوکیو تمام شد، مدتی ساکت نشستند. شمع کوتاهتر و کوتاهتر میشد.
پینوکیو گفت: «باید بر گردیم خونه.»
«دارم دنبال یک راه میگردم.»
پینوکیو به تاریکی چشم دوخت. «پس با هم میگردیم.»
راه نجات
آن شب، نهنگ به سطح آب آمد و با دهان باز خوابید. نسیم خنکی به تکه چوب رسید. پینوکیو سرش را بلند کرد.
آن سوی تاریکی، گوشهای از آسمان پرستاره دیده میشد.
زمزمه کرد: «بابا، نگاه کن!»
ژپتو سر بلند کرد. «دهانش بازه.»
پینوکیو تختهای برداشت و با آن پارو زد. تکه چوب آرام به طرف دهان نهنگ رفت و ژپتو شمع را بالا گرفت.

نزدیک دهان، تکه چوب کنار زبان نهنگ گیر کرد. پینوکیو با تخته فشار داد، اما تکه چوب از جایش تکان نخورد.
کمک کرد پدرش از تکه چوب پایین بیاید. بعد با هم روی زبان نهنگ، آهسته به طرف دهان بازش رفتند.
ناگهان نهنگ تکان خورد.
زبانش زیر پای آنها لرزید و صدای غرشی بم پیچید. ژپتو تلوتلو خورد، اما پینوکیو دستش را گرفت.
هردو بیحرکت ماندند.
صدا فروکش کرد. دهان نهنگ هنوز باز بود.
«از این طرف، بابا.»
لب دهان نهنگ ایستادند. موجهای تیره پایین پایشان بالا و پایین میرفتند. دورتر، ساحل بهزحمت دیده میشد.
ژپتو آهسته گفت: «نمیتونم تا اونجا شنا کنم.»
پینوکیو به آب نگاه کرد. خودش هم میترسید، اما یادش بود که بدن چوبیاش او را روی آب نگه میدارد.
گفت: «محکم من رو بگیر. من روی آب میمونم. با هم میریم.»
ژپتو دستهایش را دور شانههای پینوکیو حلقه کرد و با هم به آب زدند.
دریا سرد بود. پینوکیو به طرف ساحل شنا میکرد و نمیگذاشت سر پدرش زیر آب برود.

گاهی موجها آنها را جلو میبردند، گاهی به یک طرف میراندند. پینوکیو دوباره رو به ساحل میکرد و دستوپا میزد.
«بابا، هنوز من رو گرفتی؟»
«اینجام، پسرم.»
دستهای پینوکیو خسته شده بود. کمی روی آب ماند تا استراحت کند. پدرش هنوز محکم به او چسبیده بود. بعد دوباره به راه افتاد.
ساحل هر لحظه نزدیکتر میشد.
سرانجام کف پایش به شن رسید.
«بابا! پام به زمین میرسه!»
به ژپتو کمک کرد از آب کمعمق بگذرد. هردو روی ساحل نشستند و پشت سرشان، موجها جای پاهایشان را شستند.
تا روشن شدن هوا استراحت کردند. بعد، ژپتو به شانهٔ پینوکیو تکیه داد و با هم به طرف خانه راه افتادند.
بازگشت به خانه
وقتی رسیدند، چشمهای ژپتو از خستگی بسته میشد. پینوکیو او را به تخت رساند و پتو را رویش کشید.
کمی بعد با کاسهای سوپ گرم برگشت.
«آرومآروم بخور، بابا.»
ژپتو یک قاشق خورد و دست پینوکیو را گرفت.

در هفتههای بعد، پینوکیو کارگاه را جارو میکرد، در پختن غذا کمک میکرد و کنار پدرش مینشست تا تنها نباشد. کتابی هم قرض گرفت و به مدرسه رفت.
هر روز بعد از مدرسه مستقیم به خانه برمیگشت. گاهی دلش میخواست در راه بازی کند، اما یاد بابا که میافتاد، به راهش ادامه میداد.
ژپتو کمکم جان گرفت و دوباره پشت میز کار نشست. عصرها پینوکیو کنارش بلندبلند کتاب میخواند، در حالی که ژپتو مشغول ساختن اسباببازیهای چوبی بود و تراشههای چوب زیر دست ژپتو روی زمین میریختند.
پینوکیو هنوز گاهی اشتباه میکرد، اما سعی میکرد جبرانش کند؛ حتی وقتی راست گفتن آسان نبود.
هدیهٔ پری آبی
یک شب، موقع خواب، نوری آبی روی پتویش افتاد.
پری آبی کنار تخت بود.
پینوکیو گفت: «برگشتی!»
پری لبخند زد. «تو هم به خانه برگشتی. حقیقت را گفتی، وقتی پدرت به تو نیاز داشت شجاعت نشان دادی و هر روز از او مراقبت کردی.»
پینوکیو به اتاق کناری نگاه کرد. ژپتو خوابیده بود.
«داره بهتر میشه. امروز یک اسب چوبی کوچولو ساخت.»
پری چوب جادویش را جلو آورد. «میدانم، پینوکیو. چیزهای زیادی یاد گرفتهای.»
چوب جادو به دست چوبی پینوکیو خورد. نور آبی دورش درخشید؛ نرم و لطیف، مثل پتویی که تا زیر چانه بالا کشیده بود.
«خوب بخوابی، پسرم.»
صبح روز بعد، آفتاب روی تخت افتاده بود. پینوکیو کشوقوسی به خودش داد، اما ناگهان دست از حرکت کشید.
دستهایش مثل همیشه نبودند.
آنها را بالا آورد. انگشتهایش نرم و گرم بودند. زانوهایش را خم کرد، انگشتهای پایش را تکان داد و دست به گونهاش کشید.

چیزی در سینهاش میتپید.
تاپتاپ. تاپتاپ.
قلبش بود!
پتو را کنار زد. یک پسر واقعی شده بود!
«بابا!»
به کارگاه دوید. ژپتو سر بلند کرد و اسب چوبی کوچک از دستش افتاد.
«پینوکیو؟»
«خودمم، بابا! نگاه کن!»
ژپتو زانو زد و آغوشش را باز کرد. پینوکیو خندان خودش را به او رساند و محکم بغلش کرد.

این بار، در آغوش پدرش، تپش قلب خودش را هم حس میکرد.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 60 قصه کودکانه قدیمی
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی بعد از یک اشتباه، راست گفتن سخت میشود. اما گفتن حقیقت کمک میکند راهی برای جبران پیدا کنیم.
مهربانی را میشود با کارهای کوچک هم نشان داد.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- چرا پینوکیو اینقدر دوست داشت یک درخت پول داشته باشه؟
- فکر میکنی چرا گفتن ماجرا به بابا برای پینوکیو سخت بود؟
- پینوکیو با اینکه از دریا میترسید، چطور به پدرش کمک کرد؟
درباره نسخه اصلی
پینوکیو را کارلو کلودی (۱۸۲۶–۱۸۹۰)، نویسنده و روزنامهنگار ایتالیایی اهل فلورانس، خلق کرد. نام واقعی او کارلو لورنتزینی بود.
رمانش با عنوان «ماجراهای پینوکیو؛ داستان یک عروسک» ابتدا به زبان ایتالیایی، از سال ۱۸۸۱ تا ۱۸۸۳، در نشریهٔ کودکان Giornale per i bambini منتشر شد.
فلیچه پاجی نخستین نسخهٔ کتاب را در سال ۱۸۸۳، در فلورانس، با تصویرگری انریکو ماتزانتی چاپ کرد.
این رمان ۳۶ فصل دارد و خیال و طنز را با فقر، خطر و درسهای دشوار بزرگشدن همراه میکند.
تفاوتهای این نسخه با نسخه اصلی
این بازگویی، رمان را کوتاهتر و لحنش را ملایمتر کرده و چند اتفاق را هم تغییر داده است:
آغاز داستان: در کتاب کلودی، چوب پیش از تراشیدهشدن حرف میزند و ژپتو ابتدا میخواهد با عروسکش امرارمعاش کند. اینجا آرزوی داشتن فرزند و زندهشدن پینوکیو به دست پری، جای آن شروع را گرفتهاند.
نمایش و دروغها: تهدید صاحب نمایش به سوزاندن پینوکیو و عروسکی دیگر حذف شده است. در اصل، بینی پینوکیو پیش از دزدیدهشدن سکهها، با دروغ دربارهٔ پولش دراز میشود و دارکوبها آن را کوتاه میکنند. اینجا دروغ درباره کتاب، پس از سرقت اتفاق میافتد و پری بینی را با جادو کوتاه میکند.
ماجراهای تلختر: جیرجیرک سخنگو و بسیاری از ماجراهای فرعی حذف شدهاند؛ از جمله کشتن جیرجیرک با پرتاب چکش، سوختن پاهای پینوکیو، بهدارآویختهشدنش به دست روباه و گربه، زندان، نگهبانی به جای سگ، دیدن قبر ظاهری پری و تلاش ماهیگیر برای سرخکردنش. مرگ دوستش، لامپویک، پس از تبدیلشدن به الاغ نیز در این بازگویی نیامده است.
جادوی الاغشدن: در اصل، خریداری تازه میخواهد پینوکیو را غرق کند تا از پوستش طبل بسازد؛ ماهیها پوست الاغی را میخورند. اینجا صاحب سیرک او را به دریا هل میدهد و ماهیها جادو را از بین میبرند.
فرار از دریا: موجود دریاییِ کتاب، کوسهای غولپیکر است که در بعضی ترجمهها «سگماهی» نامیده میشود. ماهی تُن به پدر و پسر کمک میکند به ساحل برسند. اینجا نهنگ جای کوسه را گرفته و پینوکیو خودش ژپتو را به ساحل میرساند.
پایان داستان: ادامهٔ رمان در کلبهٔ جیرجیرک میگذرد؛ پینوکیو ماهها کار و مطالعه میکند، پساندازش را برای کمک به پری میبخشد و پری را در خواب میبیند. اینجا مراقبت از ژپتو در خانه، دیدار پری و آغوش پایانی پدر و پسر، داستان را به پایان میرسانند. پاداشهای پول و لباس و عروسک چوبیِ بیجانِ باقیمانده در پایان اصلی نیز حذف شدهاند.















