در باغی پر از میوههای رنگارنگ، لیموترشی به نام لیمویی زندگی میکرد. بهترین دوستش توتفرنگیای به نام توتی بود. لیمویی عاشق غلتیدن روی تپههای سبز و خنداندن توتی بود. اما یک آرزو داشت.
دلش میخواست شیرین باشد.
هر وقت توتی آب توتفرنگیاش را با دوستانش قسمت میکرد، همه میگفتند: «باز هم میخوایم!»
«چقدر شیرینه!»
لیمویی به شکم زردش نگاه میکرد. هیچکس دربارهٔ لیموترشها چنین چیزی نمیگفت.
فقط دو روز تا جشن بزرگ تابستانی مانده بود. میوهها قرار گذاشته بودند آبمیوه بیاورند و با هم نوشیدنی درست کنند.
لیمویی به توتی گفت: «تا قبل از جشن، خودم رو شیرین میکنم!»
توتی دست از چیدن توتفرنگیها کشید و پرسید: «چهجوری؟»
لیمویی کمی فکر کرد و گفت: «اونش رو هنوز نمیدونم.»
کمی بعد، چشمش به شیشهٔ عسل روی میز باغ افتاد.
گفت: «عسل شیرینه! شاید من رو هم شیرین کنه!»
یک قاشق عسل به پوستش مالید. حالا هم براق بود، هم چسبناک! روی چمنها غلت زد تا خودش را به توتی نشان بدهد، اما هنوز خیلی جلو نرفته بود.
اول یک برگ به شکمش چسبید. تا برگ را جدا کرد، دو گلبرگ هم به دستهایش چسبیدند. بعد هم یک پر از هوا پایین آمد و روی سرش نشست.
خودش را تکان داد، اما پر سر جایش ماند. آن را از روی سرش برداشت. حالا پر به دستش چسبیده بود!
همان موقع یک موز از راه رسید. موزی بود، دوست لیمویی. با دیدن پر، ایستاد و به لیمویی خیره شد.
پرسید: «لیمویی؟ داری پرنده میشی؟»
لیمویی دست چسبناکش را تکان داد و گفت: «خودم که نمیخواستم!»
پر هم همراه دستش تکان خورد و هر دو زدند زیر خنده. توتی صدای خندهشان را شنید و پیش آنها آمد.

لیمویی پرسید: «توتی، یه قطره از من رو میچشی؟ شاید شیرین شده باشم!»
توتی یک قطره چشید و از ترشی، لبهایش را جمع کرد. «اوووه! هنوز ترشی!»

لیمویی آهی کشید و دست چسبناکش را بالا آورد. «کمکم میکنی این پر رو جدا کنم؟»
توتی کمی آب آورد و موزی هم یک دستمال پیدا کرد. با کمک هم لیمویی را شستند تا نه عسلی روی پوستش بماند، نه پر و برگ و گلبرگی.
صبح روز بعد، توتی مشغول چیدن توتفرنگی بود و لیمویی تماشایش میکرد. هم توتی قرمز بود، هم توتفرنگیهای شیرینش. لیمویی نگاهی به پوست زردش انداخت.
گفت: «شاید چون زردم، شیرین نمیشم!»
فکر تازهاش را به توتی گفت. توتی یک کاسهٔ کوچک آب توتفرنگی آورد و با کمک هم پوست لیمویی را رنگ کردند. حالا پوستش رنگی بین صورتی و قرمز داشت.
لیمویی جلوی آینه به این طرف و آن طرف چرخید. «نگاه کن! من یه توتفرنگیام!»
موزی جلو آمد و گفت: «پس دونههات کو؟»
لیمویی به شکم صافش نگاه کرد. «اوه! اونا رو یادم رفت.»
بعد رو به توتی گفت: «یه بار دیگه من رو بچش. شاید این دفعه شیرین شده باشم!»
توتی یک قطره چشید. لیمویی با دقت نگاهش میکرد، اما باز هم توتی لبهایش را از ترشی جمع کرد.
لیمویی پرسید: «هنوز ترشم؟»
توتی گفت: «هنوز ترشی.»

دیگر لبخندی روی صورت لیمویی نبود. «هیچ کاری فایده نداره.»
توتی دستش را گرفت. «بیا کمکت کنم خودت رو بشوری. بعد با هم بقیهٔ توتفرنگیها رو میچینیم.»
آن روز بعدازظهر، یک سبد توتفرنگی چیدند. لیمویی برگی هم روی سرش گذاشت و توتی را خنداند. اما هنوز دلش میخواست برای جشن، چیز شیرینی ببرد.
صبح روز جشن، مامان یک شیشهٔ کوچک آبلیمو به دستش داد.
گفت: «این رو برای نوشیدنیهای جشن ببر.»
لیمویی اخم کرد و گفت: «ولی ترشه.»
مامان گفت: «آبلیمویی که من باهاش شربت درست میکنم هم ترشه.»

لیمویی به شیشه نگاه کرد. شربت آبلیموی مامان را دوست داشت، اما بقیه، آبمیوههای خیلی شیرینی میآوردند. با این حال، شیشه را با خودش برد.
در جشن، بالای میزها پرچمهای رنگی در باد تکان میخوردند. روی میزها هم لیوان و نیهای راهراه چیده بودند.
توتی برایش دست تکان داد و گفت: «بیا کمکمون کن!»
توتی آب توتفرنگی را در پارچ بزرگی ریخت. دوستشان هلویی، که یک هلو بود، آب هلو اضافه کرد. موزی هم یخها را داخل پارچ انداخت. توتی کمی آب سرد ریخت و خوب هم زد.
نوشیدنی صورتی شد. توتی جرعهای نوشید، سرش را کج کرد و گفت: «شیرینه، ولی یه چیزی کم داره.»
هلویی گفت: «شاید آب هلوی بیشتری میخواد.»
کمی دیگر آب هلو ریخت و هم زد.
موزی نوشیدنی را چشید و گفت: «هوم… حالا دیگه زیادی شیرینه.»
لیمویی شیشهٔ کوچکش را بغل گرفت. آن همه آبمیوهٔ شیرین نتوانسته بود نوشیدنی را خوشمزه کند. آبلیموی ترش چه کمکی میکرد؟

دوباره به پارچ نگاه کرد. مامان شربتش را با آبلیموی ترش و شکر درست میکرد. شاید این نوشیدنی هم به کمی ترشی نیاز داشت.
پرسید: «میشه یه کم هم از آبلیموی من بریزیم؟»
توتی لبخند زد و گفت: «بیا اول توی یه لیوان امتحان کنیم.»
کمی از نوشیدنی صورتی را در لیوان ریخت. لیمویی با دقت چند قطره آبلیمو اضافه کرد و هم زد.

توتی یک جرعه نوشید. لیمویی چشم از صورتش برنمیداشت. توتی یک جرعهٔ دیگر هم خورد.
بعد گفت: «همین رو کم داشت! لیمویی، چه خوشمزه شد!»
هلویی هم کمی چشید و با ذوق سر تکان داد. بعد موزی یک جرعه نوشید و صورتش را جمع کرد.
لیمویی نفسش را نگه داشت. نکند زیادی ترش شده بود؟
موزی خندید و گفت: «یه کم ترش، یه کم شیرین، خیلی هم خوشمزه!»
لیمویی با خیال راحت خندید. بعد همگی کمکم به پارچ بزرگ آبلیمو اضافه کردند تا نوشیدنی به اندازهٔ کافی ترش و شیرین شد.
توتی لیوانها را پر کرد. لیمویی با لبخند یک جرعهٔ بزرگ نوشید.
توتی لیوانش را بالا گرفت و گفت: «هر کدوممون یه مزه داریم. ببینین کنار هم چه خوشمزه شدیم!»

لیمویی با لبخند لیوانش را بالا برد. همه لیوانهایشان را به هم زدند و هورا کشیدند. کمی بعد، همه زیر پرچمهای رنگارنگ میرقصیدند.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 100 داستان کودکانه
چه چیزی میآموزیم؟
برای دوست بودن، لازم نیست درست شبیه هم باشیم.
لیمویی و دوستانش با مزههای متفاوتشان، کنار هم یک نوشیدنی خوشمزه درست کردند.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- به نظرت چرا لیمویی دلش میخواست شیرین باشد؟
- اگر کنار لیمویی بودی و میگفت «هیچ کاری فایده نداره»، به او چه میگفتی؟
- توتی و موزی چطور کمک کردند لیمویی از دست عسل و پر خلاص شود؟
- اگر به جشن میوهها میرفتی، دوست داشتی چه نوشیدنیای درست کنی؟















