در روستای کوچکی پای یک تپهٔ سرسبز، اتفاق عجیبی افتاده بود. سه شب میشد که هیچکس خواب راحتی نداشت.
مردم در رختخواب غلت میزدند، بالشهایشان را مرتب میکردند و گوسفند میشمردند. کمکم پلکهایشان سنگین میشد، اما تا خوابشان میبرد، چیزی دوباره بیدارشان میکرد.
صبحها همه بهزور چشمهایشان را باز نگه میداشتند. نانوا آنقدر خمیازه میکشید که نزدیک بود بهجای نان، دستکشهای آشپزیاش را توی فر بگذارد!
باغبان هم بهجای گلها، چکمههای خودش را آب داد. تازه وقتی جورابهایش خیسِ خیس شد، فهمید چه کار کرده است.

ماجرا از وقتی شروع شده بود که جادوگری به قلعهٔ قدیمی بالای تپه آمده بود. هیچکس او را ندیده بود، ولی هرکس حدسی میزد.
نانوا گفت: «حتماً خوابمون رو دزدیده!»
باغبان گفت: «شاید ما رو طلسم کرده.»
پیرمردی نزدیکتر آمد و آهسته گفت: «شاید شبها تبدیل به یه اژدهای بزرگ میشه!»
هیچکس جرئت نمیکرد از تپه بالا برود و درِ قلعه را بزند. دختر کوچکی به نام پریا هم کمی میترسید، اما دلش نمیآمد همسایههایش را اینقدر خسته ببیند.
یک غروب، وقتی چراغ خانهها یکییکی روشن شد، پریا تصمیمش را گرفت.
گفت: «میرم با جادوگر حرف بزنم. شاید بدونه چرا خوابمون نمیبره.»
کسی همراهش نرفت. پریا تنهایی از راه باریک تپه بالا رفت تا به دروازهٔ قلعه رسید. هر دو دستش را روی یکی از لنگههای در گذاشت و آن را هل داد.

دروازه با صدای قیژ بلندی باز شد. پریا از حیاط گذشت و دید درِ ورودی قلعه نیمهباز است.
سرک کشید و صدا زد: «سلام! کسی اینجا هست؟»
جوابی نیامد. وارد راهروی درازی شد که پنجرههای بلند و پردههای ضخیم داشت. هنوز چند قدم نرفته بود که از کنار دیوار صدایی بلند شد.
تلق! تلق! تلق!
یک زره فلزی کنار دیوار تکان میخورد. پریا یک قدم عقب رفت و پرسید: «کـ… کی اونجاست؟»
صدا قطع شد. یکدفعه از پشت زره صدای عطسه آمد: هاپچی!
بچهگربهٔ کوچکی از پشت زره بیرون پرید. موقع رد شدن به پای فلزی زره خورد و دوباره صدای تلق بلند شد.
پریا نفس راحتی کشید و خندید. «آها! پس تو بودی!»

بچهگربه میو کرد، دمش را بالا گرفت و به راهروی کناری رفت. پریا رفتنش را تماشا کرد، بعد راه افتاد.
آخر راهرو پلههایی بود که به طبقهٔ بالا میرسید. پریا از پلهها بالا رفت. داشت از کنار چند درِ بسته میگذشت که صدای بم و کشداری شنید.
هاااا!
ایستاد و گوش داد. صدا دوباره آمد، این بار بلندتر: هاااااا!
روی دیوار تابلوی بزرگی بود که پادشاهی را روی تخت نشان میداد. صدا از همانجا میآمد! جلوی چشم پریا، پادشاه دهانش را باز کرد و خمیازهٔ بزرگی کشید.
سرش خم شد و تاج طلاییاش روی چشمهایش سُر خورد.

پریا خندید. پادشاه تاجش را درست کرد و غر زد: «سه شبه درستوحسابی نخوابیدم. مگه یه پادشاه نباید یه کم آرامش داشته باشه؟»
حتی پادشاهِ توی نقاشی هم خواب راحتی نداشت!
پریا پرسید: «ببخشید، جادوگر رو کجا میتونم پیدا کنم؟»
پادشاه گفت: «برو اتاق آخر راهرو. از اونجا مدام صدای تقتق میآد.»
پریا گفت: «ممنون!»
به راهش ادامه داد. پادشاه پشت سرش باز خمیازه کشید، اما این بار صدایش پریا را به خنده انداخت.
کمی جلوتر، صدای تقتق به گوشش رسید. صدا از پشت درِ کوچکی میآمد.
پریا در زد و منتظر ماند. وقتی جوابی نشنید، دستگیره را چرخاند و به داخل سرک کشید.
تخت کوچکی کنار پنجره بود و میز چوبیای وسط اتاق قرار داشت. روی میز دکمهٔ بزرگ و گردی بود که شکل یک ماه رویش کشیده بودند.
جادوگر کوچولویی روی چهارپایهٔ کنار میز ایستاده بود. کلاه نوکتیزش تقریباً همقد خودش بود!
دکمه را فشار داد. ماه روی آن روشن شد و جادوگر بهطرف پنجره خم شد تا روستای پایین تپه را تماشا کند.

چراغ خانهها یکییکی خاموش شد. لبخند از لب جادوگر رفت.
دوباره دکمه را فشار داد. تق! ماه خاموش شد. کمی بعد چراغ یک خانه روشن شد، بعد چراغ خانهای دیگر.
جادوگر خندید. «باز روشن شدن!»
پریا به خانهها نگاه کرد و بعد به دکمه. جادوگر دستش را جلو برد تا باز آن را فشار بدهد، که پریا پرسید: «داری چی کار میکنی؟»
جادوگر از جا پرید و نزدیک بود از چهارپایه بیفتد. کلاهش هم روی چشمهایش افتاد.
با صدای نازکی گفت: «کی اونجاست؟ من جادوگر خیلی قدرتمندیام، میدونی؟»

با هر دو دست کلاهش را بالا زد و صاف ایستاد تا بلندتر به نظر برسد. پریا سعی کرد نخندد. این همان جادوگری بود که همه از او میترسیدند؟
پرسید: «تو اینجا زندگی میکنی؟»
جادوگر کلاهش را صاف کرد و گفت: «آره. اسمم جودیه. تو کی هستی؟»
پریا جلوتر رفت. «من پریام. توی روستا زندگی میکنم. این دکمه برای چیه؟»
جودی لبخند زد. «این دکمهٔ خواب آرومه. وقتی روشنه، جادوش توی قلعه و روستا پخش میشه. کمک میکنه همه آروم بگیرن و بخوابن.»
پریا پرسید: «اگه خاموشش کنی چی میشه؟»
جودی گفت: «همه دوباره بیدار میشن.»
پریا به پنجرههای روشن روستا نگاه کرد. «پس چرا هی دکمه رو میزنی؟»
جودی از چهارپایه پایین آمد و لبهٔ تخت نشست.
گفت: «تازه اومدم اینجا. شبها این قلعه خیلی بزرگ و تاریکه. وقتی همهٔ چراغها خاموش میشن، حس میکنم فقط من بیدارم.»
پریا کنارش نشست و منتظر ماند تا حرفش را ادامه بدهد.

جودی گفت: «برای همین دکمه رو خاموش میکنم. وقتی چراغها روشن میشن، میفهمم یکی دیگه هم بیداره.»
بعد لبخند شیطنتآمیزی زد. «بعضی وقتها هم هی میزنمش تا چراغها روشن و خاموش بشن. مثل یه بازیه.»
پریا گفت: «ولی مردم توی اون خونهها خوابیدن، جودی. تو هی بیدارشون میکنی. چند روزه همه خستهان!»
لبخند جودی محو شد.
پریا ادامه داد: «نانوا امروز صبح نزدیک بود دستکشهاش رو بپزه!»
جودی پرسید: «دستکشهاش رو؟»
پریا سر تکان داد. «باغبون هم بهجای گلها، چکمههای خودش رو آب داد.»
جودی به دستهایش نگاه کرد. «فکر نمیکردم اینقدر خسته میشن. ببخشید.»
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند. بعد جودی به پنجره نگاه کرد و گفت: «ولی هنوز دوست ندارم اینجا تنهایی بیدار بمونم.»
چشم پریا به چراغ کوچکی روی لبهٔ پنجره افتاد. آن را کنار تخت گذاشت و روشن کرد. نور گرم چراغ روی پتو افتاد.
گفت: «میتونی این رو روشن بذاری. اونوقت اتاقت اینقدر تاریک نمیشه.»

جودی به نور ملایم چراغ نگاه کرد. «اینجوری بهتره.»
پریا گفت: «بهجای نگاه کردن به روستا، تو هم برو زیر پتوت. فردا دوباره میآم تا با هم بازی کنیم.»
جودی رو به پریا کرد. «واقعاً میآی؟»
پریا گفت: «قول میدم.»
جودی لبخند زد و به دکمه نگاه کرد. «این بار میذارم روشن بمونه.»
از چهارپایه بالا رفت و دکمه را فشار داد. صدای تق آرامی آمد و ماه کوچک روشن شد.
جودی دستش را عقب کشید، پایین آمد و کنار پریا پشت پنجره ایستاد.
چراغ خانهٔ نانوا خاموش شد. بعد چراغ خانهٔ باغبان و آخر از همه، چراغ خانهٔ پیرمرد خاموش شد.
پریا آهسته گفت: «فکر کنم بالاخره خوابشون برد.»
جودی سر تکان داد. این بار دیگر به دکمه دست نزد.
پریا دستش را جلوی دهانش گرفت و خمیازه کشید. «بهتره برم خونه. تا فردا!»
جودی با لبخند گفت: «تا فردا!»
تا دروازه همراه پریا رفت. ماه راه باریک تپه را روشن کرده بود. پریا پایین میرفت و جودی برایش دست تکان میداد.
پریا هم دست تکان داد و زود به خانه برگشت تا بخوابد.
نسیم آرامی میان شاخهها میپیچید. چراغ خانههای روستا خاموش ماند و کمی بعد، پریا زیر پتویش به خواب رفت.
بالای تپه، جودی هم در تختش دراز کشید. چراغ کنارش روشن بود و ماه روی دکمه، نور ملایمی در اتاق پخش میکرد.
فردا پریا برمیگشت. جودی میتوانست پادشاه خمیازهکش را نشانش بدهد. شاید هم با هم دنبال بچهگربهای میگشتند که گاهی صدای پاهایش را در راهرو میشنید.
لبخند زد، پتو را تا زیر چانهاش بالا کشید و چشمهایش را بست.

بعد از سه شب بیخوابی، مردم روستا زیر نور ماه آرام خوابیدند.
بالای تپه هم، جادوگر کوچولو در روشنایی ملایم چراغش به خواب رفت.
پایان.
مشاهده بیشتر: بیش از 90 داستان کودکانه برای خواب
چه چیزی میآموزیم؟
گاهی بازیای که برای ما بامزه است، دیگری را خسته میکند.
وقتی از احساس تنهاییمان حرف میزنیم، دوستانمان بهتر میفهمند چطور به ما کمک کنند.
سوالاتی برای گفتگو با کودک
- به نظرت چرا پریا تصمیم گرفت با جادوگر حرف بزند؟
- اگر پادشاهِ توی نقاشی با تو حرف میزد، به او چه میگفتی؟
- فکر میکنی جودی وقتی چراغهای روستا خاموش میشد، چه حسی داشت؟
- اگر بفهمی بازی تو کسی را اذیت میکند، چه کار میکنی؟















