
کانال کودک
-

-

داستان کودکانه گوگولی مگولیها – قسمت پنجم
یک روز صبح خیلی زیبا توی سیارهی گوگول، کرکی، گلوب، کوکو، اودو، بیپو و تویینکو همگی سر میز همیشگی خودشون توی کافه گوگول که روی…
4.2 -

داستان کودکانه سه بز بلای ناقلا
روزی روزگاری توی دامنهی یک تپهی سر سبز، سه تا بز بلا زندگی میکردن!! یک بز بلای کوچولو، یک بز بلای متوسط و یک بز…
4 -

قصه کودکانه لاک پشت و اردکها
احتمالا شما بچههای باهوش میدونید که لاک پشتها خیلی خیلی آروم راه میرن چون مجبورن که خونشون رو روی دوششون حمل کنن! به خاطر همین…
3.9 -

داستان کودکانه گوگولی مگولیها – قسمت چهارم
یک روز صبح خیلی قشنگ، کرکی، گلوب، کوکو، اودو، بیپو و تویینکو همه سر میز همیشگی خودشون توی کافه گوگول که بالای کوه گیلی حبابی…
4.2 -

قصه کودکانه چوپان دروغگو و گرگ
روزی روزگاری در زمانهای خیلی دور، پسرک چوپانی بود که تموم روز مراقب گوسفندهای اربابش بود. اون فقط باید هر روز اون جا توی مزرعه…
3.8 -

داستان کودکانه هانسل و گرتل
روزی روزگاری در پایین یک دره، جنگل سرسبز و زیبایی قرار داشت. درست کنار این جنگل، یک کلبهی نقلی بامزه بود. داخل این کلبه یک…
3.9 -

داستان کودکانه گوگولی مگولیها – قسمت سوم
یک روز صبح، کرکی، گلوب، بیپو، اودو و کوکو توی کافهمگول که روی کوه گیلیحبابی بود، نشسته بودن. اونا منتظر بودن که دوستشون تویینکو از…
4.1 -

قصه کودکانه خروس و روباه
روزی روزگاری قبل، هنگامی که خورشید داشت غروب میکرد، همهی پرندهها داشتن به سمت لونههاشون پرواز میکردن تا بتونن خودشون رو به موقع به تخت…
3.8 -

قصه کودکانه جغد و ملخ
جغد میخواد در آرامش باشه و راحت بخوابه، اما ملخ مزاحم با آواز خوندن مزاحم او میشه! بنابراین جغد تصمیم میگیره که این مشکل را…
4.1 -

داستان کودکانه گوگولی مگولیها – قسمت دوم
خب خب!! قسمت قبل تا کجا براتون تعریف کرده بودم؟؟ براتون گفتم که یک جایی خیلی دورتر از سیارهی زمین، در عمیقترین و تاریکترین نقطهی…
4.1 -

داستان کودکانه گوگولی مگولیها – قسمت اول
روزی روزگاری در یک جای خیلی خیلی دور از سیارهی زمین، یک سیارهی خیلی عجیب وجود داشت که اسمش گوگول بود!! در وسط این سیاره…
4 -

قصه کودکانه خرگوش و لاک پشت
روزی روزگاری در یک جنگل زیبا، یک خرگوش خاکستری بامزه زندگی میکرد. خرگوش قصهی ما یک ذره نامهربون بود و دوستش لاک پشت رو به…
4.1 -

داستان کودکانه قورباغه و آرزوی دردسرساز
روزی روزگاری سرزمین پرآبی بود که قورباغه های زیادی در اون زندگی میکردن. در واقع، این فقط یک برکه بزرگ بود؛ اما قورباغهها به اون…
3.8 -

قصه کودکانه روباه و لکلک
روزی روزگاری، یک روباه زندگی میکرد که رفتار خیلی خوبی نداشت. یک لک لک در نزدیکی خانهی روباه زندگی میکرد. روباه همیشه لک لک بیچاره…
4.2 -

قصه کودکانه روباه و انگورهای خوشمزه
در یک روز خوب و آفتابی، روباهی در حال قدم زدن بود و داشت به کارهای روهای خودش فکر میکرد!!! اون با خودش فکر کرد…
3.6 -

داستان کودکانه جنهای کوچولو و کفاش
هر صبح کفاش کفشهایی بینقص روی میزش میبیند؛ اما چه کسی شبها پنهانی آنها را میسازد؟
4.1 -

داستان کودکانه رامپل استیکس، جن کوچولو
روزی روزگاری بر فراز یک تپه بلند، یک قلعه طلایی قرار داشت. قلعه و تمام وسایل اون از طلای خالص بیست و چهار عیار ساخته…
4.2 -

قصه کودکانه راپونزل موبلند
دختری با گیسوانی طلایی در برجی بیدر گرفتار است؛ اما یک آواز، مسیر زندگیاش را تغییر میدهد.
4 -

قصه کودکانه شنل قرمزی
شنلقرمزی با سبدی کوچک راهی جنگل میشود، اما در مسیر با انتخابی مهم روبهرو میشود.
3.9 -

قصه کودکانه جک و لوبیای سحر آمیز
روزی روزگاری، پایین دره نزدیک یک کوه، روستای کوچکی بود. در دورترین نقطهی روستا یک کلبه کوچک و فرسوده قرار داشت. و در کلبه یک…
4.1 -

قصه کودکانه گلدیلاکس و سه خرس
گلدیلاکس کنار جنگل کلبهای ساکت با سه کاسه فرنی پیدا میکند؛ اما چه کسی آنجا زندگی میکند؟
4.1 -

قصه کودکانه سگ کوچولو و عکسش
یک روز آفتابی خیلی زیبا و دلپذیر، سگ کوچولو با خوشحالی در روستا میچرخید که چشمش به یک قصابی بزرگ افتاد. سگ کوچولو به استخونهای…
3.7 -

داستان کودکانه وزغهای بامزه
این داستان بامزهی آقای وزغه که یک روز با شادی داشت از روی جاده میپرید که یهو با بزرگترین ترسش روبرو شد. یک خرس قطبی…
3.2 -

داستان کودکانه کفشدوزک بی خال
این قصهی پاپی کفشدوزکه. کفشدوزکی که هیچ خالی روی بدنش نداشت. قصه از این قرار بود که وقتی پاپی فقط دو سالش بود، یک سرماخوردگی…
4.1 -

قصه کودکانه کلاه گیس خوکی
این داستان زیبا، راجع به بیگزی خوکه است که واقعا دوست داشت مو داشته باشه. بیگزی خوکه خیلی باهوش بود. اون همیشه از خودش میپرسید:…
3.5 -

داستان کودکانه موش شیک و پیک
روزی روزگاری در شهر لندن، یک موش خیلی شیک زندگی میکرد. به من خبر رسیده که اون همیشه برای خریدن کت و شلوارهای خیلی شیک…
3.6 -

قصه کودکانه یه کپه چوب
روزی روزگاری پدری بود که فقط سه پسر داشت و حتی یک دختر هم نداشت. آن پسران نیز واقعاً شیطون و پر سر و صدا…
4.1
